» زیباترین تکه های کتاب، از کتاب تمام چیزهای خطرناک
زیباترین برش ها از متن کتاب "تمام چیزهای خطرناک" از نگاه کاربران
*حالا نمیتوانم به اولین دیدارمان فکر نکنم. راستش، بیشتر دست تقدیر بود؛ برخورد دو آدمی که بهمعنای واقعی کلمه مقدر بود با هم باشند.
*صبحها همیشه گیجومنگم. همیشه کمی عصبانی، انگار مغزم از اینکه مجبور شده بیدار شود و بهزور به کار بیفتد، آشفته است.
*حتی نمیدانم متوجه گم شدنش شده یا نه، اما اگر شده باشد، دلم میخواهد این حس را درک کند: دنبال چیزی گشتن و هرگز نیافتنش.
*اینکه چطور دو ستاره به هم برخورد میکنند و با هم ترکیب میشوند ـ بزرگتر، روشنتر، قویتر از قبل. چیزی که آن زمان نمیدانستم این بود که وقتی سرعت برخوردشان زیاد باشد، اصلاً با هم ترکیب نمیشوند. منفجر میشوند، بخار میشوند و چیزی از آنها باقی نمیماند.
*فاجعه یک کودک گمشده همین است، چیزی که هیچ کس به شما نمیگوید: آنها هرگز نمیمیرند. با رفتنشان جاودانه میشوند، همیشه هستند، فقط کمی دور از دید. درست همانطور که شما را ترک کردند، همواره در ذهنتان زندهاند، صورت واقعی به خود میگیرند، مثل وقتی تا ته راهرو میروید، جایی که در آن ایستاده بودید ناگهان به نقطهٔ سردی تبدیل میشود یا پیچوتاب رگهای دود قبل از اینکه کاملاً ناپدید شود و اثر خیلی خفیفی از آنچه بود، به جا بگذارد.
*«حتی نمیتونم رنجی رو که شما تحمل کردین تصور کنم.» و درست میگویند: نمیتوانند تصور کنند. تا وقتی در مرکز ماجرا نباشی و با آن زندگی نکنی، نمیتوانی. و آن موقع هم دیگر خیلی دیر شده. خشونت سراغ تو هم آمده است.
*اینجا هیچ کس نمیتواند تصور هم بکند که من روزم را چطور سپری کردهام: شرح دادن دردناکترین لحظات زندگیام برای لذت بردن غریبهها!
*ویژگی اصلی تماشاگران همین است، چیزی که مدتها پیش آموختم: دلشان نمیخواهد زیادی ناراحت شوند. از ته دل نمیخواهند آنچه را که بر من گذشته، تمام آن لحظات ناخوشایند، را تجربه کنند. فقط ذرهای از آن را میخواهند. فقط مقداری که کنجکاویشان را برطرف کند، اما اگر زیادی تلخ، زیادی شور یا زیادی واقعی شود، لبهایشان را به هم میچسبانند و ناراضی بیرون میروند.
*واقعیت این است که آدمها خشونت را دوست دارند، البته از دور. هر کس نظر دیگری داشته باشد، یا نمیخواهد واقعیت را بپذیرد یا چیزی را پنهان میکند.


وبلاگ Book club
مطلب مرتبط
ترند کیف و کفش تابستان ۲۰۲۶