دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
خرید حضوری و مطمئن ارز دیجیتال
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
عذاب وجدان گرفتم که چرا از این کار عذاب وجدانی ندارم!
***
هیچوقت نمیتوانید کتابی را از روی جلدش قضاوت کنی.
***
میتونی حسابی از دست کسی شاکی بشی و در عین حال، از ته قلب دوسِش داشته باشی.
***
حسم، درست مثل لحظه ی پیش از پریدن توی عمیقترین قسمت استخر بود. انگار دارید به جایی میروید، هنوز نرسیدهاید؛ اما میدانید که راه برگشتی نیست!
***
زندگی همینه. دقیقاً وقتی داری برنامههای دیگهای میریزی، برات یه اتفاق دیگه میافته.
***
مامانم یکبار بهم گفت که مشکلات مالی، یواشیواش گریبان آدم را میگیرند. گفت مثل سرماخوردن میمانَد؛ اول فقط گلویت کمی میخارَد، بعد سرت درد میگیرد و شاید هم سُرفه کنی. بعدش یکدفعه میبینی دوروبرِ تختت پُر شده از دستمال کاغذی و ریههایت انگار دارند بالا میآیند. شاید یکشبه بیخانمان نشویم، اما اوضاع که چنین حسی به من میداد.
***
اولین باری که خواهر کوچکم را آوردند خانه، یادم میآید، اما یادم نمیآید که میخواستم بهزور بگذارمش توی جعبه و با پست بَرگردانَمش بیمارستان!
***
زیاد نمیتوانستیم با هم اختلاط کنیم، چون همیشه کسی بود که حرفمان را قطع کند، اما عیبی نداشت. میدانستم که او آنجاست و همین برای من کافی بود. بعضی وقتها این تنها چیزی است که از یک دوست توقع داری.
***
زندگی برات غافلگیریای زیادی داره و این یه حقیقته.
***
کِرِنشا گفت: «ما پوزخند میزنیم، ریشخند میزنیم. بهندرت، خیلی ساکت، تعجب میکنیم.» پنجههایش را لیس زد و موهای دَمِ گوشش را صاف کرد. اما نمیخندیم!
همچنان بخوانید:
تبلیغات افزایش بازدید و افزایش فروش در ارم بلاگ
مشاهده