» زیباترین تکه های کتاب، از کتاب سمفونی مردگان
زیباترین برش ها از متن کتاب "سمفونی مردگان" از نگاه کاربران
چه تنهایی عجیبی! پدر خیال میکرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمیدانست که تنهایی را فقط در شلوغی میشود حس کرد...
***
به او گفتم که عشق را باید با تمام گستردگیاش پذیرفت، تنها در جسم نمیتوان پیداش کرد، بلکه در جسم و روح و هوا، در آینه، در خواب، در نفس کشیدنها انگار به ریه میرود، و آدم مدام احساس میکند که دارد بزرگ میشود...
***
و دانستم که درک او آسانتر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمیدانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی میتوانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک میکند؟ آدم پر میشود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچگاه دچار تردید نشود...
***
چهار تا بچه را نمیتوانم پیش ببرم. این مردکه دیوانه چه جوری میخواهد دنیا را بگرداند؟
***
اما حالا ریشههای درخت گورستان، چنان به دورش پیچیدهاند که نمیتواند تکان بخورد. در لابلای تنش فرو رفتهاند و شیرهاش را کشیدهاند. برای همین است که بعضی از درختها همیشه اخم دارند.
***
پدر پرسید: دنبال چه میگردی؟
گفت: دنبال خودم.
***
احساس میکردم وقتی آدم تنها میشود، تمامی غم دنیا در وجودش خیمه میزند. احساس میکند آنقدر از دیگران دور شده که دیگر هیچوقت نمیتواند به آنها نزدیک شود. میبیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست. یعنی هیچکس را ندارد. آن شب دلم میخواست شادیام را با او نصف کنم.
***
گفت: دنیا پوچ و بیارزش است. هیچ ارزشی ندارد. گفتم: حرفهای خوب بزن. دنیا بیارزش نیست. فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است.


وبلاگ Book club
مطلب مرتبط
سکوت میکنم و عشق در دلم جاریست، که این شگفتترین نوع خویشتن داریست