» معرفی کتاب: مغازه خودکشی
معرفی کتاب "مغازه خودکشی" نوشته ژان تولی
سبک کتاب: کمدی سیاه، رمان
از زبان سوم شخص
کتاب مغازه خودکشی اثر ژان تولی در سال 2006 برای اولین بار منتشر شد اما به حدی طرفدار پیدا کرد که در سراسر جهان به چاپ رسید و به بیش از بیست زبان هم ترجمه شده.
مغازه خودکشی معروف ترین اثر ژان تولی است. این اثر در ایران در سال 1400 به چاپ پنجاهم هم رسید. همانطور که از اسمش پیداست موضوع این کتاب راجع به مرگ و زندگی است و با بیان طنزگونه با مرگ شوخی میکند.
خلاصه کتاب:
کتاب مغازه خودکشی داستان یک خانواده را بیان می کند که یک مغازه دارند. درست حدس زدید! مغازه خودکشی و به افراد مختلف کمک می کنند که بتوانند به زندگیشان پایان بدهند. آن ها یک شعار منحصر به فرد هم دارند :«آیا در زندگی شکست خورده اید؟ لااقل در مرگتان موفق باشید»
خانواده تواچ حتی قبل از مرگ به مشتریان خود مشاوره هم می دهند تا بتوانند راهی را پیدا کنند که بهتر بتوانند از شر زندگی فلاکت بارشان راحت شوند. آن ها هر روز وسایل جدیدی اختراع می کنند تا در اختیار مشتریان خود قرار بدهند.
البته داستان تا آخر اینطوری پیش نمی رود و با تولد آلن (فرزند کوچک این خانواده) اوضاع عوض می شود چون برخلاف تمام آدم های داستان که انسان های ناامید و غمگینی هستند، آلن شاد است و به ادامه زندگی علاقه دارد.آلن عشق به زندگی را در این شهر غم زده زنده می کند.
قسمتی از متن کتاب:
وقتی به اتاقخوابش برگشت، زنش به بالشت تکیه داده بود و مجله میخواند. زن پرسید:
-کی بود؟
+نمیدونم. یه بیچارهای که تفنگش گلوله نداشت. چیزی رو که دنبالش بود از توی جعبهی مهمات پیدا کردم و بهش دادم. دیگه میتونه مغزش رو بترکونه. داری چی میخونی؟
-آمار پارساله،هر چهل دقیقه یک خودکشی. صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر میشه. باورنکردنیه !
+آره همینطوره؛ چهقدر آدم هست که میخوان راحت بشن و موفق نمیشن! خوشبختانه ما واسهی این کار اینجاییم.
-آلن! آخه چندبار باید بهت بگم؟ وقتی مشتریهامون از مغازه خرید میکنن، بهشون نمیگیم بهزودی میبینمت؛ ما باهاشون وداع میکنیم! چون دیگه هیچوقت برنمیگردن. آخه کِی این رو توی کلهت فرو میکنی؟
لوکریس تواچ با عصبانیت کاغذی را پشت خود در دستان گره کردهاش پنهان کرده بود که با تکانهای عصبیِ او میلرزید. بچهی کوچکش روبهروی او ایستاده بود و بشاش و مهربان نگاهش می کرد. خانم تواچ خم شد و با لحن سرزنشآمیز محکمتری گفت:
-و یه چیز دیگه، این جیکجیک کردنت رو تموم کن. وقتی یکی میآد این جا نباید بهش بگی – ادای آلن را درمیآورد – «صبح به خیر.» تو باید با لحنِ یه بابامُرده بهشون بگی «چه روزِ گندی مادام.» یا مثلا بگی «امیدوارم اون دنیا جای بهتری براتون باشه، موسیو.» خواهش میکنم لطفا این لبخندِ مسخره رو هم از رو صورتت بردار. میخوای این یه لقمه نون رو ازمون بگیری؟ آخه این چه رفتاریه که وقتی یکی رو میبینی چشمهات رو میچرخونی و دستهات رو میبری پشت گوشت و تکونشون میدی؟ فکر کردی مشتریها میآن این جا لبخندِ ابلهانهی تو رو ببینند؟ واقعا میری روی مُخم. مجبورمون می کنی پوزه بند بهت ببندیم.


وبلاگ Book club
