» معرفی کتاب: تو را به سرزمین ممکن‌ها می‌برم

معرفی کتاب: تو را به سرزمین ممکن‌ها می‌برم

عنوان کتاب: تو را به سرزمین ممکن‌ها می‌برم

نویسنده: لوران گونل

مترجم: داود نوابی

انتشارات: نشر نون

به نظر شما سرزمین خوشبختی کجاست؟ آیا مردمان قبیله خوشبختی را می شناسید؟ آیا برای سفر به سرزمین خوشبختی آمادگی دارید؟

کتاب تو را به سرزمین ممکن‌ها می‌برم، رمانی جذاب، پر از شوخ طبعی، تعلیق و معنا. داستانی باورنکردنی که با ظرافت جامعه را نقد می‌کند.

لوران گونل، نویسندهٔ فرانسوی، در دانشگاه سوربن و آمریکا تحصیل کرده و آثارش نمایانگر اشتیاق او به فلسفه، روان‌شناسی و پیشرفت‌های فردی است. او در «تو را به سرزمین ممکن‌ها می‌برم» خواننده را در سفری شگفت‌انگیز و به‌یادماندنی همراهی می‌کند.

لوران گونل، نویسنده و دانشمند فرانسوی است. او متخصص علوم انسانی است و در دانشگاه سوربون تحصیل کرده است. گونل تحصیلات خود را در فرانسه و ایالات متحده گذراند. کتاب های این نویسنده نشان دهنده ی علاقه ی او به فلسفه، روانشناسی و خودپروری هستند. گونل علاوه بر نوشتن کتاب، استاد دانشگاه کلرمونت-فراند نیز هست.

کتاب"تو را به سرزمین ممکن ها خواهم برد"، طنزی سیاه است که ما را به چالش میکشد: آیا جامعه ما حقیقتا به انسان اجازه میدهد خوشبخت باشد؟ دو تقدیر که به هم گره خورنده اند، دو برداشت از زندگی که کاملا در مقابل هم قرار دارند.

درباره‌ی موضوع کتاب با داستان جذابی روبه‌رو هستیم. از همان صفحات اول، انگار وارد یک فیلم ماجرایی می‌شویم. داستان در مورد یک استاد دانشگاه به اسم "ساندرو" است که به انتقام خون همسرش که در جنگل‌های آمازون، توسط قبیله‌ای ناشناس سربه‌نیست شده، تصمیم می‌گیرد یک مدت از دانشگاه خداحافظی کند و راهی سفری ماجرایی به آمازون بشود و از آن قبیله انتقام بگیرد.

در ادامه با زنی به اسم "الیانتا" آشنا می‌شویم که قرار است یک پزشک سنتی بشود. الیانتا کم‌کم روبروی "ساندرو" قرار می‌گیرد و می‌خواهد به هر قیمتی شده از قبیله‌اش محافظت کنو.

تِم داستان ماجرایی_هیجانی است و همچنین کمی درس زندگی هم به ما می‌آموزد!

رمان فلسفی داستان‌های فرانسوی ساندور استاد فلسفه دانشگاه نیویورک همسرش را سال گذشته بر اثر حادثه ای در جنگلهای آمازون از دست داده است در طی یکسال خیلی با خودش کلنجار میرود که فراموش کند اما با بحران روحی عمیقی مواجه شده و تنها انتقام است که روحش را آرام میکند.

برای این هدف با گروهی ۴ نفره راهی جنگلهای آمازون میشود تا از قبیله ای که باعث مرگ همسرش شده بودند انتقام بگیرد. این قبیله‌ که در قلب جنگل‌های استوایی است، معروف به خوشبخت‌ترین مردمان زمین می‌باشد؛ ساندرو، فیلسوف جوان، سر می‌رسد. وجودش شعله‌ور از یک انتقام شخصی، آرزو می‌کند تعادل اهالی را برهم زند و سیه‌روزشان کند. باید با الیانتا درگیر شود، زن جوانی که برای محافظت از مردمانش تعیین شده و برای مقابله با ساندرو خواهد جنگید.

افراد قبیله انسانهای ساده زیست و بسیار خوشحال بودند که به سرپرستی زن جوانی بنام "الیانتا" راهنمایی می‌شدند. ساندرو تصمیم می‌گیرد که بدون اعمال خشونت و تنها به روش مخصوص خودش خوشحالی این قبیله را از بین ببرد!

داستان خیلی ساده و روان به بسیاری از مشکل پیچیده و لاینحل جامعه امروزی ما اشاره میکند. که چطور به این مشکلات گرفتار شده ایم و مسبب اصلی چه کسانی هستند.

چطور یک ماتریکس میتواند زندگی افراد جهان را تحت شعاع قرار بدهد و جهان را بسوی ویرانی سوق دهد. راز شاد زیستن را کجا و چطور فراموش کرده ایم؟!

این نویسنده‌ی فرانسوی قبلاً کتاب‌هایی مانند «روزی که زندگی کردن آموختم» و «و تو خواهی یافت» را هم منتشر کرده و زحمت انتشار هر سه کتاب را هم "نشر نون" کشیده است. با توجه به این‌که نویسنده در دانشگاه سوربن تحصیل کرده و در علوم انسانی متخصص است، ترکیب ادبیات و روانشناسی در این کتاب بسیار عالی عمل کرده است.


بخشی از متن کتاب:

مشکل با این وحشی‌ها این است که همه‌چیز را مثبت می‌بینند. خورشید هست خوشحالند، باران می‌بارد خوشحالند، توی مزرعه علف می‌روید خوشحالند. باید کاری کرد که همه‌چیز را منفی ببینند...

باید آن‌ها را عادت داد که به این چیزها برچسب منفی بزنند، نهایتا عادت می‌کنند آن‌ها را این‌طور ببینند. همیشه کلمات، احساسات را راهنمایی می‌کنند. باید یاد بگیرند که به‌جای باران می‌بارد بگویند هوای بد، به جای علف می‌روید بگویند علف هرز و به‌جای بوهای خوش بگویند بوهای بد و از این قبیل.

الیانتا جلوی کلبه اش نشسته بود و سرش را به سمت ساندرو که به او نزدیک میشد چرخاند. چرا این غریبه مرموز که فیلسوف میخواندنش، درصدد بود مخفیانه صلح و آرامش قبیله اش را از بین ببرد؟ غریبه موفق شده بود اعتماد همه را جلب کند و همه را تحت تاثیر خود قرار دهد. الیانتا دیگر نزدیکانش را نمیشناخت و رفتارها و عکس العماهایشان را نمیفهمید اما هر لحظه عزم خود را برای حفاطت از مردمش، بیشتر جزم میکرد. هرگز اجازه نخواهد داد این مرد خوشبختی شان را بازیچه خود قرار دهد.


فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله