عنوان کتاب : خاما
نویسنده : یوسف علیخانی
انتشارات : آموت
آدمی به روز زنده است و روز ها می آیند که سرنوشت آدمی را بیاورند گرچه خیلی های ما روز ها را به شب ها میچسبانیم وشب ها منتظر سرنوشت مان هستیم غافل از این که سرنوشت روز آمد و متوجه اش نشدیم و رفت.
"خاما"، حکایت عشق در بستر رویدادهای اجتماعی معاصر است؛ حس عاطفی زیبا و پنهان در تار و پود زندگی عادی و روزمره که سراسر رنج است و تنها حلاوت آن، یادآوری نامِ کسی است که اندیشیدن به آن، حال قهرمان داستان را خوب می کند.
داستان از زبان پسر بچهای به نام خلیل است که در کتاب از ۱۳ سالگیش که عاشق خاما میشود تا زمان پیرشدنش را همراه خیالاتش با خاما و اتفاقاتی که بخاطر تبعید برایش رقم میخورد تعریف میکند.
تداعی مداومِ یاد خاما، برخواسته از ناخودآگاه شخصیت اصلی داستان؛ خلیل است که به این وسیله رنج تبعید ناخواسته را تحمل پذیر می کند. خانواده خلیل از کردهای نوار مرزی هستند که در پی مبارزاتی برای تحقق مطالبات قومی، از سوی حکومت وقت سرکوب و ناخواسته به مناطق مختلف تبعید می شوند.
ابتدا به ارسباران و در مرحله بعد به نواحیِ قزوین. در این بین، خلیل در دل این تبعید بزرگ قومی و خانوادگی، برای خود تبعید فردی دیگری را هم رقم می زند که باعث دوری از خانواده پدری و ریشه دواندن او با هویت تازه در منطقه کوهستانی رودبار الموت می شود.
او در طول بیش از سه دهه، با اندیشیدن به «خاما» سرپا می ماند و شراره های عشق به معشوق را در دلِ خود زنده نگه می داردهمه ی عشق ونفرت ها برای این بوده که کسی خامایش را پیدانکرده،یاخامارادیده ونشناخته ویاشناخته ونتوانسته به وصالش برسد. همهی آدمها دنبال گفتن قصه زندگی خودشان هستند و در طول تارخ، این اتفاق با نگاه کردن به زندگی دیگری اتفاق افتاده است.
همه ما در زندگیمان، آدمی داریم که قصه اش را نمی دانیم. قصه پدربزرگی که معلوم نیست از کجا آمده، که بوده و از کجا آمده و چه در سر داشته. قصه مادربزرگی که روزگار نگذاشت برای مان تعریف کنند.
خاما، داستان زندگی یک پدربزرگ است. پدربزرگی که حالا نیست راوی در پوستین او افتاده تا زندگی اش را از نگاه او خیال یافته، باید این رمان را خواند. این رمان داستان زندگی وعشق است از سویی واز سوی دیگر رنج و جنگ و تبعید است و آن گاه سرگشتگی و آوارگی و گم شدن آن عشق که امیدبخش بود. خاما داستان انسان معاصر است که زندگی، هر لحظه برای او نقشه ای زیرسر دارد و بدا به حال کسی که سر راهش سبز بشود. رمان خاما، داستان من و شماست، با اکنون مان زندگی می کنیم و با عشق گمشده مان خیال می کنیم...
بخشی از کتاب :
وقتی خاما همراه جوان های آغگل به آرارات رفت، فکر نمی کردم اینطور لال بشوم. دایه اولش فکر کرده بود سینه پهلو کرده ام. جوشانده برایم دم کرد. فاطمه و اسماعیل مرا سوار اسب کردند و از بهاربند برگرداندند آغگل. دایه تا دیده بودشان، گفته بود " یا قرآن! چی شده؟ مار زده؟ "
فاطمه گفته بود" دو سه روزه نه حرف می زند و نه بلند می شود. باب گفت بیاریم خونه"
تا صبح داغ بودم. دایه نشست بالای سرم. فاطمه هی رفت از حیاط، آب آورد و پاهایم را شستند. هر قطره آبی که به تن ام می رسید، لرز برم می داشت و زبانم نمی چرخید.
قرمز و زرد، دو تا خواهان بودن. این یکی دلدادهی اون و اون یکی دلدادهی این. هیچ کس به رسیدنشان رضا نبود. قرمز، رفت به کوه. گفت آنقدر میروم و کوه ها را میکنم تا کُرد بشوم. زرد که از رفتن قرمز، دیگر نایی نداشت و رخاش زرد و زردتر میشد، تب کرد. تمام شب را با تب، حرف زد. آنقدر حرف زد که دایهاش آمد به شنیدن. دل دایه آبی شد؛ آبی روشن. رفت به بابِ زرد گفت رضا بده مرد! این دختر دیگر رنگی نمانده برایش. باباش آمد به بازخواست. تا نشست کنار دخترانهاش، اشک از صورت آفتاب سوختهاش سیلاب شد. از صورتیِ صورتش، درد بالا آمد و کبودی، خودش را نشان داد. زرد، شده بود شبیه سفید. دایه گفت رفته به کوه. گفته آنقدر بخوانمش و بخواهمش که کوه، برادرش را صدا کند. کُرد بیاید به وساطت. بیاید برای خواستگاری. بابِ زرد نگاهی به دایه کرد. گفت حالا اگر کرد نیاید؟
دایه گفت تو برو به کوه
باب پرسید:کدام کوه؟
دایه جواب داد:هر جا که دیدی، سنگ هاش سرخ و سرختر میشوند. باب رفت. دایه ماند. زرد خوابش برد. کوه آمد پیش پای باب. او را برد و برد تا برسد به قرمز. قرمز، جاری شده بود بین سنگ ها. از ته دل گریسته بود و کوه ها خونی شده بودند. قرمز را آوردند به آبادی. زرد را خواستند به بیداری. قرمز و زرد را کنار هم نشاندند به یاری.
آبی و سبز و بنفش و سفید و صورتی هم کنارشان نشستند و از آن تاریخ تا اکنون، یادشان مانده بر لباس دختران کُردِ آبادی.
شما مردها همه تان همین طورین. تا وقتی زن نگرفتین از هر زنی خوش تان بیاید می شود خامای تان. بعد که خرشدین و کلاه گشاد رفت توی سرتان اون زن دیگر خاما نیست برایتان. دنبال خامای دیگری می گردید. خیلی هم انصاف داشته باشین دل می بندین به همان خامایی که در خیال تان هنوز نیمه زنده است.
همهی عشقها و نفرتها برای این بوده که کسی "خاما"یش را پیدا نکرده یا خاما را دیده و نشناخته و یا شناخته و نتوانسته به وصالش برسد.
خاما نباید نوشته میشد. یکبار یکی خیلی سال قبل او را زندگی کرد و در شبی، این راز مگو را گفت و دیگر به سخن درنیامد. لال شد و گذشت و گذشت و گذشت تا رسید به یکی که کارش گفتن است. این کلمهها امید دارند خاما زنده شود و آن راوی هم.
نخواستم بروم که بو کنم شبِ خانه را. شبِ خانهای را که فکر نمیکردم یکشب ماندنم در آنجا، به هزارشب برسد و مدام از خاطر میرفت آمدن و آدمی باید انگار گاهی از مسیری که میرود، ایست کند و برگردد و یک مسیر بزند به راهی که آمده تا به خاطرش بیاید چند وقت گذشته است و زمان از هر دری وارد میشود که تو نفهمی کجا بودهای و خامایت که بوده و فقط میخواهد تو را ببلعد؛ گویی زمان است که عاشقِ آدمی است و دوست ندارد جز خودش، تو را کسی با خود ببرد...
آدمی که دنیا شش روز بیشتر به او وفا نداردچه فرقی میکند روز اول اش کجا بوده و روز آخر کجا. مهم فقط این هست که در این شش روز توانسته به خامایش برسد یا نه. خاما این مدت نشسته بود بالای سرم تنها وقتی که از جایش بلند شد وقتی بود که پرسیدم.
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده