» معرفی کتاب : روزی که زندگی کردن آموختم
کتاب: روزی که زندگی کردن آموختم ( The Day I Learn to Live)
نویسنده: لوران گونل
مترجم: داود نوابی
انتشارات : نشرنون
کار زندگی این است که دلواپسی های خیال پردازانه ما را به واقعیت تبدیل کند. هیچ وقت خوشبختی را خارج از خودت پیدا نمی کنی، خواسته های ما از جمله دلایل درد و رنج ماست. خیلی وقتها جنگیدن ما، چیزی که با آن میجنگیم را تقویت میکند.
کتاب "روزی که زندگی کردن آموختم" دربارهی زمانی است که جاناتان اتفاقی با زن کولی جوانی (فلوئنت) برخورد می کند و آن زن به او میگوید که به زودی می میرد و سال را به پایان نمیرساند و زمان زیادی برایش باقی نمانده است. جاناتان هم متحول میشود و پیش خالهش (مارجی) میرود و مارجی حرف هایی به او میزند که زندگیش را تغییر میدهد. رمانی نسبتا انگیزشی است درباره مفهوم زندگی. کتابی که تم روانشناسی خفیف در قالب داستان دارد.
این کتاب، رمانی است ماجراجویانه و در پیِ کشف رازهای انسان . یک نفس هوای تازه برای زندگی. اکثر رمانهای گونل در حوزه ی مسائل روانشناسی و فلسفی است. کتابهای او از جمله آثار ممتاز و پرفروش به شمار میروند و چندین جایزه ی ملی و بین المللی مانند کتابِ سالِ فرانسه را به خود اختصاص داده است.
"روزی که زندگی کردم"، داستان جاناتان را بیان میکند که علیرغمِ موفقیتهای کاری درگیر موضوعات زیادی در زندگی است. حادثه ای در زندگی به او یاد میدهد که زندگی چیزی فراتر از روزمرگیهای ماست .
کتاب «روزی که زندگی کردن آموختم» با تلنگر مرگ اغاز میشود. تلنگری که دنیای شیشهای روزمرگیها و روتینهای زندگی جاناتان را درهم میشکند. تمام باورهای او را در یک لحظهی کوتاه از بین میبرد و او را با کوهی از تشویش و استرس رها میکند. اما جاناتان در پس این ویرانی، به مفاهیم عمیق و درونی زندگی پناه میبرد و زندگی را فارغ از روزمرگیها لمس میکند.
این کتاب پر از جملات آموزنده و انگیزشی است و حرف هایی که خاله مارجری میگوید ، آدم را نسبت به آینده امیدوار میکند و همان حرفها باعث تغییرات مثبتی در زندگی جاناتان میشود. از آنجایی که مارجری زیست شناس است، حرفایش همراه با دلایل و مثالهای جالبی است که ما را در درک بیشتر حرفایش کمک میکند.
فصل های کتاب کوتاه است، البته گاهی حرف هایی که مارجری می زد یکم طولانی و خسته کننده میشود، اما کلیتش زیبا و انگیزشی است و اینکه آخر کتاب یک غافلگیری نسبی داشت که برای کتاب های انگیزشی، انتظار پایان غافلگیرکننده نداریم که جالب بود.
این کتاب به ما یاد میدهد که هیچوقت برای تغییر دیر نیست و اگر زندگیمان در شرایط خوبی نیست، باز هم میشود در جهت مثبت تغییرش داد و به روزهای خوب رسید.
چند نفر از ما در هر شرایطی حتی شرایط ناگوار سعی میکنیم که جنبه ی مثبت ماجرا را ببینیم؟
چند نفر از ما از تک تکِ لحظات زندگیمون لذت میبریم؟ راستش را بگم؟ ما همیشه نمیتوانیم جزو این چند نفر باشیم، یعنی باید خیلی روی خودمان کار کنیم که بتوانیم در هر زمینهای مثبتنگر باشیم، هرچند تمام سعی خود را میکنیم ولی گاهی نمیشود. گاهی زندگی چنان با بی رحمی خوشیهایش را از ما دریغ میکند و گاهی چنان ضربههای روحی و روانی شدیدی را به ما وارد میکند که واقعا خوشبین بودن آخرین چیزی است که بخواهیم بهآن فکر بکنیم. به نظر خودم این یک نعمت است که بتوانی در هر شرایطی خوشبین باشی. این کتاب مانند این است که وادارت میکند عینک خوشبینی را به چشمانت بزنی و با دیدی متفاوت به تک تک وقایع زندگیت و تصمیمهایی که در موقعیتهایی مختلف میگیری نگاه کنی. یک کتاب پر از حال خوب.
بخشی از کتاب :
در سرزمین احمقها کسانی که به زبان کودنها حرف بزنند پادشاهند. کسانی انتخاب میشوند که مزخرفاتی که مردم میخواهند بشنوند به آنها بگویند و هرچه این مرخرفات، احمقانه تر باشند موثر ترند.
اگر هر کدام از ما از وسعتِ ارزشِ خود آگاه بود، ظاهر دنیا به کلی تغییر میکرد. اما در جامعه ای زندگی میکنیم که به ندرت محسناتی که در افراد سراغ داریم را به آنها میگوییم. شاید از بیانشان خجالت میکشیم و در نتیجه از گفتن خودداری میکنیم. هر کس عقاید مثبتِ خود را در دلش پنهان نگاه میدارد، درست مانند دانه هایی که به جای کاشتن یا به باد و باران سپردنشان، بگذاریم که در اعماق جیبمان بخشکند .


وبلاگ Book club
مطلب مرتبط
چون نپرسی، زودتر کشفت شود...